تبليغاتX
همهمه ی سکوت

































همهمه ی سکوت

و در انتهای جاده پشت یک تنهایی نمناک و بارانی کسی در انتظار تو است...

سلام خدمت همه دوستای خوووووبم امیدوارم از چهارشنبه سوری جون سالم در برده باشین!!!

اوومدم پیشاپیش عیدو به همه تبریک بگم امیدوارم این عید به همتون خوش بگذره.

چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 | 0:25 | نیوشا | |

چه تلخ محاکمه میشوند پاییز و زمستان

که برای جان دادن به درخت جان میدهند...

و چه نا عادلانه

درست کمی آن طرف تر

همه چیز به اسم بهار تمام میشود...

چهارشنبه پانزدهم دی 1389 | 20:15 | نیوشا | |

سلام خدمت همه دوستان خوب.

ممنون از محبتتون نسبت به این وب فکستنی دیروز اول مهر بود و خلاصه با کیف و کفش تازه رفتیم مدرسه!!!وحشی بازیایی دراوردیم که بنده خدا اول دومیا مطمئن شدن پاشونو تو مدرسه نذاشتن دیوونه خونه ثبت نام کردن!!!

 سر پیدا کردن جای درست حسابی با یه سری از بچه های دیگه کل انداختیم اما دیدیم اگه بخوایم صبر کنیم زر زرای مدیره تموم شه بعد عین دخترای گل بریم سر کلاس تو دهن معلم هم جا پیدا نمیکنیم!خلاصه بیچاره مدیر فلک زده با مظلومیت تمام یک ساعت و ربعی بود داشت مارو زیر آفتاب دو رو سوخاری میکرد که یهو جو روانی وارد کردیم و عین گاو دویدیم سمت کلاسا.جالب این بود که بقیه بچه ها هم تحت اثر جوی که دادیم ندونسته عین الاغ پشت سر ما شروع کردن یورتمه رفتن!!!

سرتونو درد نیارم رسیدیم با برو بچ کلاس۳۰۴ کیفمونو یه جا تنگ دیوار که تو دید نبود گذاشتیم.(به قول معروف زنبیل گذاشتیم)که ناگهان:

شخصیتی بسیار دوست داشتنی در واقع معاون دوست داشتنیمون از پشت میکروفون با لحن ملیح و دوست داشتنی ای اربده کشیدند:بیاین پاااااایین!!!

در این برهه ی خاص از زمان عده ای بسیار دوست داشتنی باحرکتی استراتژیک ما را پیچانیدند و فرار نموند.خلاصه در لحظه ای سنگین ما که به عنوان سردمداران این نهضت شناخته شده بودیم با لبخندی ملیح در مقابل معاون دوست داشتنی خود صف کشیدیم و ایشان باز با نعره ای شکیل و سنگین مارا به سمت حیاط پرتاب نمودند! خب هنوز۸۰۰ نفر تو حیاط صف کشیده بودند و اگه ما همینطوری میرفتیم تو حیاط از اینی که هستیم پیشونی سفید تر میشدیم!!!

پس از دعای فرجی تو حیاط بچه ها داشتن میخوندن نهایت استفاده رو بردیم یهو شروع کردیم تو راهرو رو به قبله وایسادیم گفتیم خانوم زشته ما هم میخوایم دعا بخونیم!!!خلاصه که آخرم ضایع شدیم!اما جایی هم که خواستیم نشستیم!!!

اما نتیجه ی اخلاقی این شد که ما هفت نفر روز اول مهر با یه مورد انضباطی شدیم هفت کثیف!!!

 

جمعه دوم مهر 1389 | 17:50 | نیوشا | |

    سلام خدمت همه دوستانم چه خل و چه گل من بین شما فرق نمیذارم به من اعتماد کنید!!!

حالا اینو داشته باشید تا بعد!!!

 

فقط من و تو

زمزمه میشد که

ماـ فقط من و تو ـ

بادبان زورقی را باید برافرازیم و برویم،

ای کاش روح هیچ کس در این دنیا

از سلوک لامکان و بی منتهای ما با

با خبر نشود.

 

دوشنبه هجدهم مرداد 1389 | 20:49 | نیوشا | |

سلام خدمت همه دوستان.

میدونم خیلی نامردی شد مثلا اومدم سلامی کرده باشم باز رفتم که رفتم اما از همگی عذر میخوام.جناب آقای رستاخیز دخترا نامرد نیستن پسرا کم طاقتن البته این عمومیت نداره بقیه بهشون بر نخوره اما رستاخیز باید بگم آخر معرفتی دستت درد نکنه که میای!!!


به قلبم گوش کن...

کنارم بنشین ای عزیز ترین،و به قلبم گوش کن؛

بخند،که شادی تو نمادی از آینده ماست؛

قلب من راضی نمیشود که تو رازش را انکار کنی.

                                                                 جبران خلیل جبران

;Sit by me, my beloved, and listen to my heart

;Smile, for your happiness is a symbol of our future

.My heart refuse to deny you its secret

kahlil gibran

چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 | 2:43 | نیوشا | |

سلااااااااام!!!

من اومدم!!!

ببخشید غیبت من از زمان ژوراسیک آغاز شد تا قرن بیست و یک!!!نمیخواستم برم اما یه روز از خواب پاشدم دیدم دیگه حس وب و وب داری پا نمیده این شد که از حضورتون مرخص شدیم!

اما چه کنیم که هر کار میکنیم پای رفاقت گیریم و به قول ادبیاتیاش ما را نیست طاقت دوری شما!

از امروز پایه اید دوباره بریم تو کار تریپ؟!ایول پس کامنت یادتون نره

 

شنبه نوزدهم تیر 1389 | 1:35 | نیوشا | |

تا حالا اینقدر ناگهانی حس خالی بودن از همه چیز نداشتم.                                                           

تا قبل از اینکه یکی از بهترین دوستام با گذاشتن یه کامنت که تنها شعری توش نوشته شده بود ازم خدافظی کرد...                                                                                                                       

هنوز باورم نمیشه که دیگه نمیتونم براش کامنت بذارم...هر جا هستی...هر جا میری من به یادتم دوست عزیزم.

امیدوارم فقط یه بار دیگه بیای و این آپو که فقط برای توئه ببینی...

شنبه پانزدهم اسفند 1388 | 15:57 | نیوشا | |

تو

به من لبخند زدی،دستانم را گرفتی،

و راه را آغاز کردیم:من از خاک جدا شدم.

تو

مرا به فراز کوهساران بردی،

فراسوی رودخانه ها و موج ها،

در سایه سار پل ها و جنگل ها،و در چشم انداز چمنزاران

من تازگی و طراوت را نفس میکشیدم...

                                                           جیمز ال کانادا

سه شنبه بیستم بهمن 1388 | 15:8 | نیوشا | |

یک روز مارک داشت از مدرسه به خانه میرفت.چند قدم جلو تر از خود پسری را دید که سکندری خورد و همه کتاب هایی که با خود داشت به علاوه دو ژاکت،یک چوب بیس بال،یک دستکش و یک ضبط صوت کوچک به زمین افتاد.
مارک زانو زر و به پسر کمک کرد تا وسایلش را که بر زمین ریخته بود جمع کند.از آنجا که راهشان یکی بود در بردن بخشی از وسایلش به او کمک کرد.
در حین رفتن مارک فهمید اسم پسر بیل است و عاشق بازی های کامپیوتری،بیسبال و تاریخ است و با چیز های دیگر مشکل اساسی دارد و اخیرا با دوست صمیمی اش قهر کرده است.
به خانه بیل رسیدند،او مارک را به نوشابه و تماشای تلویزیون دعوت کرد و بعد از ظهر دلچسبی را با هم گذراندند.بعد از ظهر با اندکی خنده و رد و بدل کردن حرف هایی اندک به خوبی گذشت و سپس مارک به خانه بازگشت.آنها باز همدیگر را در حوالی مدرسه میدیدند و یکی دو بار با هم ناهار خوردند.

سپس هر دو از دبیرستان مقدماتی فارغ التحصیل شدند.و سرانجام به یک دبیرستان رفتند،جایی که طی سال ها گاه گاه با هم در تماس بودند.سرانجام سال آخر که آنقدر چشم انتظارش بودند فرا رسید.
بیل سه هفته قبل از فارغ التحصیلی از مارک خواست یکدیگر را ببینند و حرف بزنند.بیل اولین روز ملاقاتشان در سال های پیش به یاد او آورد.

بیل پرسید:میدانی چرا آن روز آن همه وسیله را به خانه میبردم؟راستش کمدم را خالی کردم چون نمیخواستم بعد از من جایی ریخته و پاشیده باشد.چند تایی از قرص های خواب مادرم را برداشته بودم و به خانه میرفتم تا خود کشی کنم.اما بعد از اینکه مدتی را با هم به خندیدن و حرف زدن گذراندیم فهمیدم که اگر خودم را کشته بودم آن لحظه و لحظه های دیگر را که در پیش رو بود از دست میدادم.میبینی مارک؟وقتی تو آن کتاب ها را جمع کردی کاری بزرگتر از آن انجام دادی،تو زندگی ام را نجات دادی!

چهارشنبه هفتم بهمن 1388 | 23:44 | نیوشا | |

وقتی جوان بودم،میخواستم دنیا را تغییر دهم.دریافتم که تغییر کاری است بسیار مشکل،از این رو
سعی کردم

کشورم را تغییر دهم.وقتی فهمیدم که نمیتوانم کشورم را تغییر دهم،توجهم به شهرم جلب شد.

نتوانستم شهرم را تغییر دهم و حالا که سنی از من گذشته،فهمیدم تنها چیزی که میتوانم تغییر دهم خودم است.

و ناگهان دریافتم که اگر مدت ها قبل خودم را تغییر داده بودم میتوانستم خانواده ام را تحت تاثیر قرار دهم.

من و خانواده ام میتوانستیم شهرمان را تحت تاثیر قرار دهیم

آنها میتوانستند کشور را تحت تاثیر قرار دهند

و به درستی که میتوانستم دنیا را تغییر دهم...

سه شنبه بیست و نهم دی 1388 | 0:16 | نیوشا | |

www . night Skin . ir